تبلیغات
زندگی عشقولانه - مطالب آذر 1392

زندگی عشقولانه

پنجشنبه 21 آذر 1392

سازمان بهره وری انررژی ایران برای ترویج فرهنگ مدیریت انرژی با مشارکت یکی از اپراتورهای تلفن همراه نسبت به تهیه راهکارهای کاهش مصرف انرژی و ارسال آن ها برای مشترکین در قالب کلید واژۀ "KAHESH"اقدام کرده است.
سازمان بهره‌وری انرژی ایران (سابا) همگام با سایر فعالیت‌های آگاه‌سازی و مشارکتی خود در سال جاری با مشارکت شرکت ایرانسل اقدام به اطلاع‌رسانی به اقشار مختلف جامعه درمورد راهکارهای بهینه‌سازی مصرف انرژی در وسایل خانگی، اداری و در بخش‌های تجاری، صنعت و کشاورزی کرده است.
بر این اساس تمامی مشترکین اپراتور دوم می‌توانند باارسال واژۀ Kahesh به شمارۀ 8282 پیام‌ها و توصیه‌های مذکور را دریافت و بهره‌برداری کنند.
همچنین در این طرح مجموعه‌ای از پیام‌ها و توصیههای بهینه‌سازی مصرف انرژی درقالب جملات کوتاه و ساده متناسب با مخاطبین مختلف در تعدادی از وسایل انرژی بر از قبیل یخچال وفریزر، وسایل روشنایی، ماشین لباسشویی، کولر آبی وگازی، جاروبرقی، اتو و وسایل اداری درصورت درخواست مشترکین این اپراتور تلفن همراه برای آنها ارسال می‌شود.

پنجشنبه 21 آذر 1392

در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم.

در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود.

در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد ، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته ، محروم می كند.

ادامه مطلب

پنجشنبه 21 آذر 1392



زمان های قدیم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود. فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت گفت بیایید بازی کنیم. مثل قایم باشک!

دیوانگی فریاد زد: آره قبوله من چشم می زارم!

چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد٬‌ همه قبول کردند.

دیوانگی چشم هایش را بست و شروع به شمردن کرد: یک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... !

همه به دنبال جایی بودند که قایم بشوند.

نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد.

خیانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به میان ابر ها رفت.

هوس به مرکز زمین راه افتاد.

دروغ که می گفت به اعماق کویر خواهد رفت٬ به اعماق دریا رفت.

طمع داخل یک سیب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق.

آرام آرام همه قایم شده بودند و

دیوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ...

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

تعجبی هم ندارد. قایم کردن عشق خیلی سخت است.

دیوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزدیک می شد٬ که عشق رفت وسط یک دسته گل رز آرام نشت.

دیوانگی فریاد زد: دارم میام. دارم میام ...

همان اول کار تنبلی را دید. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قایم شود.

بعد هم نظافت را یافت. خلاصه نوبت به دیگران رسید. اما از عشق خبری نبود.

دیوانگی دیگر خسته شده بود که حسادت حسودیش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

دیوانگی با هیجان زیادی یک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد.

صدای ناله ای بلند شد.

عشق از داخل شاخه ها بیرون آمد٬ دست هایش را جلوی صورتش گرفته بود و از بین انگشتانش خون می ریخت.

شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود.

دیوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت

حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نیست دوست من٬ تو دیگه نمیتونی کاری بکنی٬ فقط ازت خواهش می کنم از این به بعد یار من باش.

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.

و از همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...


آخرین پست ها


نویسندگان



آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

اَبر برچسبها