نگاهت را به زمین دوخته بودی و آرام و شمرده   غر میزدی که هوا سرد است که زمین خیلی لیز است  

که ارتفاع خیلی زیاد است و همه هم حتما پیش خودشان میگفتند تو بی حوصله ترین آدم این جمعی . و من میدانستم که تو قبلا انقدر بی حوصله نبودی

و من میدانستم تو از تک تک این افراد بیشتر  حوصله ی کوه آمدن داری ...


من جلوی تو دست در دست مردی که شوهرم بود راه میرفتم   و از سرما مچاله شده بودم .

و همش به این فکر میکردم از کی انقدر بی حوصله شده بودی .

نفهمیدم چطور پایم لیز خورد

 کی تو من را گرفته بودی . نشانده بودی . جلوی پایم زانو زده بودی و

و من به چشمانت نگاه میکردم و تو فقط پایم را نگاه میکردی.  تکان میدادی و من در جواب درد داره هایت ؟ فقط سکوت کرده بودم فقط چشمانت را نگاه کرده بودم .

و تو از سکوت من سرت را بالا اورده بودی و به نوک بینی ام خیره شده بودی ... خیلی خیره شده بودی.  و من در هم کشیدن ابروهایت را دوست داشتم .

بعد آرام بلند شدی و گفتی فکر نمیکنم مشکلی باشه  و من بلند گریه کرده بودم .  

گریه کرده بودم به خاطر آن همه مشکل که داشتم و تو باز فکر نمیکردی مشکلی  باشد .

میدانی ...

من با آن بینی قرمز خیلی تو را دوست داشتم .


این اصلا  خود دیوانگیست که من وقتی بینیم قرمز میشود بیشتر تو را دوست دارم  نه ؟